![]()
لحظه ای بادل دیوانه بمان ای ساقی
تاکنم قصه ی این عشق بیان ای ساقی
تابه میخانه ی چشم توگذارم افتاد
رفت ازدست همه ی تاب وتوان ای ساقی
عشق چون درسرم افتادجنون پیداشد
تابه عقلم ندهد فکر امان ای ساقی
تادمی مَست شوم ازمی مینای لبت
رستم ازهر دوجهان وقت اذان ای ساقی
رنجها برده ام از این دل دیوانه که هیچ
قصه ی عشق نیاردبه زبان ای ساقی
عمر پیموده ام وپیرره عشق شدم
تامگر کام بگیرم زجهان ای ساقی
باده ای ده که بهارم به پریشانی رفت
دست گیرم تودراین فصل خزان ای ساقی
تامگرزلف پریشان توتابم بدهد
که دگرتاب وتوان نیست بجان ای ساقی
خسته ام ازغم ایّام وپریشانی خویش
منبع :
http://rabe4.rozblog.com]]>